دستت را بالا ببر کنار برکه ای که نبود...

"آرزوهایی که پیش رفته اند بازگردند و حسرتهایی که پشت سرند بایستند"...این کاروان دور خدا نچرخیده برمیگردد.اینجا میان مکه و مدینه نیست.اینجا اصلا شبیه جایی رسیدن نیست...اینجا راه شام و عراق جدا نمیشود...اینجا راه جدا میشود میان کوچه باغی که تویی و کوره راهی که منم...

نیازی به جهاز شتران نیست.برهمین بلندای فرودی که ایستاده ام امتم را میبینم...امت اشکهای شبانه و هق هق های نفس کم آورده..امت مسافران هیچ وقت نرسیده...امت دلبستگیهای مگو...لازم نیست "برسانندحاضران غائبان را و پدران فرزندان را تا روز قیامت"...کاش تو میدانستی - فقط همین لحظه - بس بود ولله...

"هر آن غم که من مولای اویم پس"...ببین...دستم به دستت نمیرسد...رویمان را زمین نزن...دستت را بالا ببر...بیابان منتظر است...تو بردی...انگار از همان اول پشت رسیدن "ما" بر خاک بود،مثل آبرویمان(چقدر مزه میدهد جمع بستن خیالی "ما")...باکی نیست...اگر قرار است ببازم بگذار پیش تو ببازم...دستم شرمش میاید بالا برود وقتی دستهای تو هست...آن دو شاخه یاس سپید...آری...تو بردی عزیز دلم...

و بغضها..."امروز دینتان را برایتان کامل کردم"...ببارید...داستان غدیر ما هنوز یک برکه کم دارد...

*

کاروان که رفت بیابان تاریک شد...میترسم...میترسم نصیب گرگ بیابان شوم...

  
نویسنده : حمید ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :


فراخوان عمومی بشر 2010!

 

 

از جبرانا به عالیجناب بلندمرتبه! : پیرو فراخوان شما در کائنات که موجودات نظرات و پیشنهادات خود را برای سری جدید خلقت (طرح بشر٢٠١٠!) به دبیرخانه دائمی واقع در عرش ارسال کنند نامه ای از یک موجود مشنگ یه نام "ابرچندضلعی" به دستمان رسیده که اول خواستیم بیندازیم سطل زباله جلوی بارگاه ولی بعد گفتیم شما هم بخوانید و کمی بخندید تا کمی از این تیریپ دپ زده دربیایید!

*

متن نامه : با سلام،قبل از همه باید بگویم ما که میدانیم شما پیشنهادات ما را به بال چپ ملائکتان هم حساب نمیکنید و مثل همیشه کار خودتان را میکنید ولی باز به طمع کسب جایزه اول(که همانا یک پنت هاوس در طبقه هفتم بهشت با انواع حوریهای هات!)میباشد بر آن شدیم که این نامه را بنگاریم!...و اینک پیشنهادات! :

١-سرعت و صفر تا صد بالا! : هر آدمی میتوانست بدون خستگی ساعتها با سرعت صد کیلومتر در ساعت بدود!...اینطوری دیگر نیازی به اتومبیل نبود و خبایانها همیشه خلوت و هوا هلو بود!...پول کرایه ماشین هم میرفت تو جیبمان!...مثلا میتوانستیم با مادربزرگمان دوتایی گازش را بگیریم و سه ساعته شمال باشیم!(فقط میماند یک سیستم صوتی که آن را هم روی خودمان نصب مبکردیم!)

٢- لذت جنسی بدون رابطه و حذف جنسیت! : به این ترتیب مشکلاتی مثل دو/جنسیها یا همجنس/خواهها یا دوجنس/خواهها و حتی دگرجنس/خواهها(!) وجود نداشت!...هیچکس به دیگری تجاوز نمیکرد!...یک لذت جایگزین هم برای این قضیه قرار داده میشد مثلا میوه اش آفریده میشد!...به عنوان مثال یک خربزه ای بود که هرکس میخورد تحریک شده و به اوج لذت جنسی رسیده و ارضا میشد!

٣-مرگ و حیات اختیاری! : اینطوری هروقت دلمان میخواست میمردیم و بعد هر وقت دلمان میخواست مجددا زنده میشدیم و اگر حال نمیکردیم مجددا می مردیم!(میتوانستید برای اینکه مسخره بازی نشود یک سقفی هم برای آن تعیین فرمایید!...مثلا هر قرن یک بار بیشتر نمیشد اینکار را کرد!)

۴-تنفس زیر آب! : با اضافه کردن یک پک کامل"آب شش" مشکل غرق شدگی آدمها یک بار برای همیشه حل میشد میرفت پی کارش!...مثلا اگر کسی وسط اقیانوس آرام کشتی اش غرق میشد سوت زنان از همان کف آب پیاده برمیگشت خانه!

۵-عدم گرسنگی و تفریحی بودن خوردن! : دیگر نیازی به اینهمه سگدو زدن برای یک لقمه نان نبود!...وضع معیشت بهتر بود و نیازی به سهام عدالت مموتی نداشتیم!...مثلا تصور کنید بنده ها دور همی در خانه نشسته اند یهو پدرشان میگوید "خانم یه پیشنهاد خوب دارم!چند ماهی هست هیچی نخوردیم!بچه ها رو آماده کن امشب میریم رستوران!"...اینطوری کلا رژیم چیز بی معنی ای بود و جمیع بنی بشر مانکن بودند!

۶-ضد ضربه و ضد بیماری بودن! : مثلا کامیون از رویمان رد میشد بلند میشدیم میگفتیم "آقای محترم!ببین چیکار کردی!تازه لباسمو اتو کرده بودما!کمی مراعات کنید دیگه!"...اعضا و جوارح داخلی هم تا وقت مرگ اختیاری(که در بند سوم آمد!) مثل ساعت میدان راه آهن کار میکرد!...

٧- مقاومت در برابر سقوط از بلندی! : مثلا اگر کوهنوردان از کوه سقوط میکردند به جای اینکه بمیرند بلند میشدند و میگفتند "ای بابا!حالا کی حالشو داره دوباره بره بالا!"...یا مثلا ساکنین برجها صبحها بعد از خوردن صبحانه به جای اتلاف وقت در آسانسور یا پله ها بعد از نگاه کردن پیاده رو مستقیما از پنجره میپریدند پایین و بعد از تکاندن خود راهی محل کار یا محل تحصیلشان میشدند!

٨-اختیاری بودن خواب! : چه کاریست که خودتان آن بالا یک لحظه هم چرت نمیزنید ولی ما مجبوریم یک سوم عمرمان را در خواب از دست بدهیم!؟...تصور بفرماید اگر خواب اختیاری بود و گهگاه تفریحی میخوابیدیم چقدر وقت اضافه میاوردیم!(به خودمان مربوط است وقت اضافه را چکار میکردیم!وسط نامه که سوال جواب نمیکنند!)

٩-قدرت تغییر چهره و فیزیک بدنی! : مثلا اول صبح حال میکردیم یک متر و بیست سانت باشیم و شبیه پدربزرگ ممل و بعد از ظهر اراده میکردیم مثل آنجلینا جولی شویم و شب شبیه نماینده ایران در آژانس انرژی اتمی!...برای جلوگیری از سواستفاده و جرمهای احتمالی هم تمام آدمها با یک لنز پیشرفته خدادادی قابلیت دیدن قیافه اصلی هرکس را داشتند!

١٠-حک شدن نام عشق هرکس روی یک جایی از بدنش! : مثلا روی یک جایی از بدن که دید نداشته باشد اینطور نوشته شده بود "با سلام،کسی که  شما را خوشبخت خواهد و مثل چی عاشق هم خواهید شد اسمش فلان است و در خیابان فلان کوچه چندم زندگی میکند.لطفا پس از رسیدن به سن بلوغ به ایشان مراجعه نمایید،باتشکر"!

عالیجناب بلند مرتبه عزیز!...ایده این مورد آخر محصول مشترک با کرگدن میباشد!...اگر طرح برنده شد یک چیزی هم به ایشان بدهید!...امیدواریم پارتی بازی نکرده و طرحهای موسی و عیسی و محمد و سایر رفیقهای فابتان را که با شما رودرواسی دارند ندید برنده اعلام نکنید!

امضا : ابر بیمقدار!...چند ضلعی!

*

پی دعوتنامه! :با اینکه قضیه "فراخوان عمومی بشر 2010!"  بازی وبلاگی نیست و شوخیتر از این حرفهاست ولی اگر خواستید از طرف خدا دعوت میکنم هرکس خواست راهکارهای خود را بنویسد و بگوید تا در اسرع وقت یک کپی ار آخرین پستش گرفته و به دبیرخانه عرش بفرستیم!...شاید شما یکی از برندگان خوش شانس ما باشید!...به پنت هاوس در طبقه هفتم بهشت و حوریهای هات فکر کنید!

  
نویسنده : حمید ; ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :


کردی میرقصیم...تا خود بهشت...

دلم برای نقاشی کشیدن تنگ شده...دو ساله تمام مدادامو دادن به دختر همسایه...مامان صدام میکنه میرم بغلش میشینم و برام قصه میگه...همه قصه هاش اینجوری شروع میشه"یه بابا بود،یه مامان،یه دختر کوچولوی تپلی...(بعد الکی فکر میکنه و آروم میگه)اسمش چی بود خدا!؟"...بعد من تندی میگم"روژان!روژان!روژان!"...تو داستانای مامان همیشه اون دختر کوچولوهه منم!...بعضی وقتا هم من واسه مامان قصه میگم و مامان میشه دخترم!بعضی وقتا مامان با اون صدای خوشگلش کردی میخونه و میرقصه...بعضی وقتا هم ساعتها همینجوری یه گوشه میشینیم تا بابا برگرده خونه...

وقتی برمیگرده من و مامان همیشه سلام میدیم ولی بابا جوابمونو نمیده.مامان میگه بابا میره سرکار و خسته اس...ولی من میدونم دروغ میگه.همه چیز از انزلی شروع شد.همون دو سال پیش که از انزلی برگشتیم خودم شنیدم عمه پوری به عمو نادر میگفت "کی فکرشو میکرد طفلک ناصر تو سی سالگی یه جوری کمرش بشکنه که بیمه از کارافتاده اعلامش کنه؟"...

بابا وقتی میاد خونه یه روزنامه دستشه...دراز میکشه روی زمین و روزنامه میخونه.به مامان میگم "چرا بابا روزنامه رو ورق نمیزنه؟"...جوابمو نمیده...بعضی وقتا بابا روزنامه خوندنی گریه میکنه...میرم جلو روزنامه رو میخونم.اینکه هیچ جاش گریه دار نیست..."بابایی نازم چرا گریه میکنی؟"...جوابمو نمیده...

بعضی شبا بابا زنگ میزنه به آقای ابراهیمی.یه آقا که خیلی پیره و عصا داره...همیشه بعد از چند ساعت با یه خانومه میان خونه مون.مامان منو از اتاق خواب میاره تو پذیرایی.هر وقت ازش میپرسم این خانومه کیه میگه "خواهر آقای ابراهیمیه"...خانومه میره تو اتاق و من توی پذیرایی با آقای ابراهیمی میشینم تا وقتی خسته میشه و با عصا میکوبه روی در...یه بار از لای در نگاه کردم.بابا روی تخت دراز کشیده بود و سیگار میکشید و خانومه کردی میرقصید.نمیدونم چرا خواهر آقای ابراهیمی جلوی بابا لخت میگرده!...به نظرم بی حیاس!...بابا خیلی مهربونه.رفتنی تو جیب آقای ابراهیمی پول میذاره.اینجور شبا بعد از رفتنشون مامان ساعتها آروم جلوی بابا که خر و پف میکنه با گریه میرقصه...

چند روزه بابا مریض شده.خیلی لاغر شده و همش سرفه میکنه.نمیتونه از جاش بلند بشه.دیشب زنگ زد آقای ابراهیمی و خواهرش بیان...نمیدونم چرا نیومدن...بابا مدام تبش بالا میره.مامان با مهربونی دستشو روی پیشونیش میذاره.انگار خیلی دستای مامان خنکه چون هر دفعه بابا میلرزه...به مامان میگم "مامان خانوم!...قرار بود از انزلی که برگشتیم برای من تولد بگیرید.چی شد پس؟"...آه میکشه و عکس من و خودش رو که بابا روی میز گذاشته نشون میده...همونی که هنوز روبان سیاه گوشش داره...رنگ پیرهن سیاهی که هنوز بابام از تنش درنیاورده...بعد میگه "عزیزم ما هیچوقت از انزلی برنگشتیم"...

به مامان میگم "خانوم معلممون میگفت بچه هایی که میمیرن میرن بهشت.پس چرا من هنوز اینجام؟"...مامان میخنده و میگه "میریم فندقم!همینروزا سه تایی میریم...بابا و مامان و یه دختر کوچولوی تپلی...اسمش چی بود خدا!؟"...و من تندی میگم "روژان!روژان!روژان!"...

  
نویسنده : حمید ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸
تگ ها :


عشقم میان قرارداد دست چپت زجر میکشید...

ساعت هشت و نیم شب...ایستاده ام کنار خیابان خلوتی که تویی...منتظر اتوبوس سفیدی که شبها قدر چند ایستگاه از تو طلائیست...میرسی..به رقیب خوشبختیم خیره میشوم...همان حلقه شوم دست چپت که هر طلوع از آن حلق آویزم میکنند...قدم آهسته میکنی و منتظرانه رد میشوی...یک نگاه بر زمین...گل میان دست من لای پالتو خسته میشود...رد میشوی و کوچه ساکت میشود...گل را میان جای پای روی تیر برق میگذارم...ببین عزیزم...من حسابش را دارم...این سیزدهمی بود...

با تو فرار نخواهم کرد بانوی قرار...بالاتر از این حرفهایی...با تو باید آرام آرام رفت...

*

کاش بودی...بی حلقه...میخنداندمت و جای مشت روی گونه ات را ناز میکردم...بشکند دستش...دستت را نمیکشیدم جلوی همسایه ها...دستت را میبوسیدم جلوی همسایه ها...داد نمیزدم سرت عزیز...تاج یاس میزدم سرت...گل میگرفتم برایت...هر روز...مثل حالا نسیه...و لازم نبود دستهایت را اینطور به هم بمالی..."ها" میکردم و گرم میشدند دستانت اگر بودند بی حلقه...

مرد زندگی نیستم قبول...میشدم...به جان چشمهات میشدم...اگر بودی...بی...حلقه...

*

منتظرت میمانم...همدیگر را میبینیم...جایی که ستاره ها به عاشقان قانونی میرسند نه شوهران قانونی...جایی که حلقه ها تعیین نمیکنند کی سهم کیست...

یک نگاه به دست...یک نگاه به تیغ...یک نگاه به دست...یک نگاه به تیغ...یک نگاه به جای تیغ روی دست...

به خدای ابروهات قسم که رستگار شدم...

  
نویسنده : حمید ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :


به بهانه عکس پروفایل!

بچه که بودم اکثر اوقات سعی میکردم کمتر توی عکسای دسته جمعی حاضر بشم.مطمئن بودم حتما تو همون بچگی میمیرم و هرچی عکس کمتر ازم باشه بهتره چون بعدا پدر مادرم کمتر اونارو میبینن و غصه میخورن!...لازم به توضیح نیست که این یه توهم کودکانه بود و کاملا سگ جون از آب دراومدیم و بر مشکلات غلبه کردیم و نمردیم و احتمالا به این زودیا هم نخواهیم مرد!...ولی همینکه توی بچگی انقدر دلسوز و آینده نگر و فهمیده بودم برای خودم هم جالبه!

راستشو بخواید خانواده ما انقدر از همون اول متواضع بود که نمیخواست هیچ اثری ازش تو هیچ جا بمونه و به همین خاطر جز چند عکس که پسرعمه مون ازمون گرفته هیچ عکسی از کودکیها و نوجوانیهای ما نمونده بحمدالله!...البته چون ما اهل قرتی بازیهایی مثل تولد و مسافرت نبودیم کلا دلایل کمتری هم برای عکس انداختن داشتیم!...اسکل که نبودیم همینجوری از خودمون عکس بندازیم!...الانو نگاه نکنید که از اولین پی پی بچه تا اولین آروغ زدنش رو فیلم میگیرن!...البته خداییش باید حق داد چون با تعداد فرزندانی که توی خونه ما بود یه فیلم بردار تمام وقت لازم بود که ثبت و ضبط کنه در جریده عالم دوام مارو!

دوره نوجوانی و اوایل جوانی چند تا عکسی مونده که اونا هم مربوط میشن به مراسمهای مسجد و اردوهای بسیج که بصورت خالصانه ای در تمام اونها شرکت میکردم!(لطفا تو دلتون مودب باشید و فحش ندید!توی جنوب شهر زمان ما اگه میخواستی جزو دسته ای باشی راههای زیادی نداشتی...یا باید جزو بسیجیهای مسجد میشدی یا اراذل پارک و ما فکر میکردیم بسیجی شدن بهتره!...برای همینه که هر دو دسته رو با اینکه میخوام سر به تنشون نباشه دلم براشون میسوزه چون اکثرشون همون همبازیان محروم من هستن)...با این پرانتز از بحث دور شدیم...خلاصه توی اون عکسا هم یه پسر لاغر با چشمای گودافتاده ام که پیرهنای آستین بلند باباش که به تنش زار میزد رو میپوشید و دکمه هاش رو هم تا آخر میبست...تیشرت نمیپوشیدم چون طبق تعالیم کلیسایی مسجد تیشرت و صورت شش تیغ یه چیزی بود تو مایه های فحش "کش"دار!

*

چی گفتید!؟..."خب که چی!؟همین!؟"...هیچی والا!...گفتیم حالا که عکس پروفایل میذاریم چندتا خاطره هم بزنیم تنگش بشه یه پست!...حالا ناراحت نشید!...اتفاقیه که افتاده!...آبیه که رفته!...تا شما باشید برید تمرین کنید که چند خط از یه همچین پستی خوندید بفهمید که آخرش هیچی از آب درنمیاد!

پی نوشت اول : پست مناقشه برانگیز "با همیم..."که درباره خانواده بود حذف شد(توضیحات در محل اسبق پست مرحوم!)

پی نوشت اعتراف شرمسارانه! : حقیقتش باور بفرمایید رنگ پولیور و دیوار عکس پروفایلم به صورت کاملا تصادفی سبز بود و متاسفانه امروز موقع عکس گرفتن حواسم به این چیزا نبود...ولی با این حسن تصادف خیلی حال کردم...

پی نوشت آخر : چقدر ناخواسته این پست شبیه نوشته های کرگدن شد...خدا ما رو ببخشه!

  
نویسنده : حمید ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :


"گوشی رو بردار تا صدات یه لحظه آرومم کنه"...

یکی از دوستام تو کال سنتر "گروه صنعتی انتخاب" کار مبکنه.همون شرکتی که چند وقتیه خدمات پس از فروش شرکت "دوو" در ایران رو به عهده گرفته...تعریف میکرد که تو شرکتشون یه قسمتی هست به اسم "هپی کال"...کارشون اینه که چند روز پس از خرید به صورت رندوم با کسانیکه یکی از محصولاتشون رو خریدن تماس میگیرن و میزان رضایت مشتری از محصول رو میپرسن...کاری ندارم که این هم ممکنه فقط اداشون باشه و یا یه تقلید از شرکتای خدمات پس از فروش خارجی...مهم اینه که کارشون فی نفسه کار قشنگیه و تو دلم به این حرفه ای بودن و احترامی که به مشتری میذارن آفرین گفتم...

با خودم فکر کردم چقدر خوب بود که تو همه سیستما یه قسمت "هپی کال" وجود داشت...مثلا یه روز گوشی با یه شماره غریبه زنگ میزد و وقتی برمیداشتی اونطرف خط یکی این حرفارو به آدم میزد:

"سلام...وقت بخیر مشتری شماره چندمیلیارد و چند صد میلیون و چند صدهزار...خدا هستم...از زندگی ای که بهت دادم راضی هستی؟"...

  
نویسنده : حمید ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :


"با منی تو شادی و سختی!...فردا رو بگو پاتختی!"

حذف نوشت! : از اون روزی که این پست رو نوشتم مدام به خودم تلقین میکردم که موقع نوشتنش عصبانی نبودم و واقعا ته دلم همین بوده ولی واقعیت اینه که هرجور حساب میکنم میبینم به این شدت از خانواده متنفر نیستم...با تمام گلایه هایی که دارم به هر حال یه روزایی تو زندگیم بوده که جز خانواده کسی به دادم نرسیده...

نمردیم و پست هم حذف کردیم!(لطفا با لحن بهروز وثوقی در فیلم گوزنها بخوانید!اونجایی که میگه"نمردیم و گوله هم خوردیم!")...

  
نویسنده : حمید ; ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :


پایینتر از تجریش سر زعفرانیه...

(بنی به نفس نفس افتاده به سختی خودش را بالا میکشد)از ساعت ٩ تا حالا همینجوری داریم کوهو میریم بالا...خسته شدم...کدوم دو تا احمقی رو دیدی تو اولین قرارشون مثل قاطرای امامزاده داوود انقدر کوهنوردی کنن!؟

(مرتضی سعی میکند آرام باشد)ام البنین جان...فکر میکردم قبلا بهت گفتم من همیشه تو اولین قرار کوه رو پیشنهاد میکنم...

(دختر با لحنی که سعی میکند دلربا باشد داد میزند)این صد بار! "بنی"!...تو خونه هم همه اینجوری صدام میکنن...خب حالا بگو ببینیم دومین قرار کجا رو پیشنهاد میدادی به جوجوی بدبختی که دوست تو بوده!؟

(مرتضی با لحنی که بفهماند نمیخواهد بحث را ادامه دهد آرام حرف میزند)هیچوقت کار به دومین قرار نمیکشید...

(دختر سعی میکند نشان ندهد که از اینهمه خونسردی عصبانی شده)...در هر حال این اولین و آخرین باریه که اینجا میام...پایینتر از تجریش سر زعفرانیه یه کافی شاپ میشناسم محشره...یه سری با دوستم ساناز و دوست پسرش رفتیم...نمیدونی چه قهوه ترکایی داره!یا حداقل همون پایین بریم دربند یه قلیونی بزنیم!حالا کی میرسیم؟...دیگه بریدم به خدا!...

رسیدیم(پسر با دست تخته سنگ را نشان میدهد و به طرف آن حرکت میکند..بنی کلافه و خسته دنبالش حرکت میکند...میرسند...از بالای تخته سنگ تا دوردستها دیده میشود...پسر نفس عمیقی میکشد و به رو به رو خیره میشود)میبینی؟محشره نه؟...من معتقدم زمین از این نقطه شروع میشه...احساس میکنم همه پیامبران همینجا مبعوث شدن...

(دختر چشمهایش را میبندد و کمی فکر میکند)...ببین یه چیزی میگم ولی ناراحت نشو!...خداییش قشنگه ولی این حرفا دیگه خیلی لوس بازیه...یعنی چی!؟...یعنی ١٢۴ هزار پیغمبر هلک هلک اومدن تهران و بعد اومدن بالای دربند تا اینجا پیام خدا رو بگیرن!؟...مگه وحی موبایله که فقط یه جا آنتن بده!؟(ریز ریز و شیرین میخندد)...

(پسر به هم میریزد...قبلیها انقدر رک مسخره اش نکرده بودند)بهتره جدی باشی.از دخترایی که مثل هرزه ها حرف میزنن و میخندن خوشم نمیاد...

(دختر چشمهایش از تعجب گرد میشود)شوخی کردم خره!...(میخواهد خرابش نکند ولی طاقت نمیاورد)حالا که اینجوری شد بذار بگم که من هم از آدمای تیریپ دپ و غمزده خوشم نمیاد...از آبشار تا اینجا داری حرفای عجیب غریب میزنی...همه اش سیاهی و پوچی...به خدا فلسفه زندگی عشق و حاله نه این مزخرفات عرفانی که خودتون هم نمیدونید چیه و فقط بلغور میکنید...شماها یه روز دنیا رو به گند میکشید!...

(پسر از عصبانیت دستانش میلرزد.در حالی که با مشت به کوه میکوبد فریاد میکشد)عذر میخوام ولی فکر میکنم آدمایی مثل شما هستن که باعث شدن انقدر دنیا جای غیرقابل تحملی بشه...شما همه جا هستید...شما افسر سر چهار راهید...شما رئیس جمهورید...شما رئیس انتشاراتی هستید که هشت ساله هرچی مینویسم چاپ نمیکنید...شما بی ارزشا همه جا رو گرفتید...همه جا...باید شما بمیرید تا دنیا نفس بکشه...

(دختر بغضش را میخورد و سعی میکند صدایش نلرزد)منو ببین روز جمعه مو با کی هدر کردم...وقتی چت میکردیم فکر کردم مثل همه پسرا میخوای خودتو عمیق نشون بدی ولی انگار واقعا خلی...سر سوزن احساس نداری...اصلا تو فهمیدی وقتی پای کوه گفتم دستام یخ کرده منظورم چی بود؟...میخواستم دستامو بگیری...اصلا تو شنیدی؟(بغض دختر میترکد)...دیروز دو ساعت دنبال این شال گشتم...قبل از قرار ساعتها به خودم رسیدم...برای اولین بار...ولی تو این چند ساعت حتی یه بار نگاهم نکردی...نگام کن...با تو ام...نگام کن...

(پسر به چشمان دختر نگاه میکند که خط اشک آرایش ساده اش را خراب کرده...و به چشمهایش...چشمهایش...اولین بار بود که به چشمان یکی از آنها نگاه میکرد...دلش میخواست در همین میعادگاه پیمبران در آغوش بگیردش ولی رسالتش...حداقل یک ساعتی گذشته بود...دختر دور دور شده بود...حتی دیگر آن نقطه چند دقیقه قبل هم دیده نمیشد...مرتضی دفتر کوچکی را از جیب اورکت اسرائیلی رنگ و رو رفته اش درمیاورد...)

دفتر ماموریتهای الهی(قربانی آخر-ام البنین) :خوب شد بنی را مثل بقیه از بالای قربانگاه پرت نکردم...دیگر هرگز کوه نمیروم...فردا به او زنگ میزنم...میرویم قهوه ترک میخوریم...پایینتر از تجریش سر زعفرانیه...

*

پی نوشت:چند شبه خوابای عجیبی میبینم...همش توی کوه...کوهایی که جای پاهای روشون از بین میره...مجسمه هایی که روشون آیه های قرآن نوشته...روزا بهشون فکر میکنم...این شبیه داستان نتیجه قسمتی از همین فکرای بیربطه...کسی میدونه تعبیر کوه چیه؟

  
نویسنده : حمید ; ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸
تگ ها :