مهاجرت کنید قبل از آنکه مهاجرت کنید!

بدینوسیله جان و مال و آبروی خود را برداشته و به http://abrechandzelee.blogsky.com/ میگریزیم! (البته یه کم جناییش کردم که هیجان قضیه رو ببرم بالا وگرنه همچین هم نفسگیر و هیجان انگیز نبود!)...ضمنا کامنتگاه اینجا را هم کمپلت پلمپ میکنیم تا دیگر دلمان برایش تنگ نشود که شیطان برود زیر جلدمان و برگردیم!

عذرخواهی نوشت آخر! : از اوایل امسال به علت فشار کاری نرسیدم که نوشته های خیلی از دوستان رو بخونم یا اگه خوندم نرسیدم که درباره شون حرف بزنم. میدونم که ممکنه برای خیلی از بچه ها خیلی هم مهم نباشه که حالا خونده باشمشون یا نه و حتی ممکنه بعضیاشون اصلا متوجه این غیبتم هم نشده باشن ولی برای خودم خیلی مهمه که چرا نتونستم به رسم احترام متقابل به عزیزانی که برای این ناقابل نوشته ها وقت گذاشتن سر بزنم...اکثر بچه های بلاگستان (اعم از قدیمی و جدید) میگن "خوندن یا کامنت گذاشتن برای یک نوشته بده بستون نیست که وظیفه داشته باشیم کسی که میخوندمون رو بخونیم! یا برعکس کسی که میخونیمش بخوندمون! ممکنه ما از وبلاگی خوشمون بیاد و مدام سر بزنیم ولی طرف نوشته های مارو دوس نداشته باشه و اینکه میخونیم و کامنت میذاریم لطفی در حقش نکردیم چون این خود ماییم که لذت میبریم و دوباره برای خوندن تازه نوشته های اون آدم برمیگردیم!"...ولی من اینو قبول ندارم...تو این روزا که همه از کمبود وقت مینالن وقتی یکی پیدا میشه و از فرصت استراحت یا تفریحش میزنه و با حوصله نظرش رو مینویسه ما هم وظیفه داریم که برای آشنا شدن با دنیای فکری و دغدغه های این آدم وقت بذاریم...

خلاصه که امیدوارم این دسته از دوستان کوتاهی بنده سراپاتقصیر رو مورد عفو و رحمت ویژه و دو نونه خودشون قرار بدن و رفتار این چند ماه اخیرم رو حمل بر بی شعوری یا بی ادبیم نکنن! (البته در مبحث شعور خیلی ادعایی ندارم ولی احساس میکنم در زمینه ادب یه حرفایی برای گفتم داشته باشم!)...امیدوارم حالا که کارای شرکت کمتر شده و وقت آزاد بیشتری دارم دیگه بیشتر از این لذت خوندنشون و افتخار آشنایی بیشتر باهاشون رو از دست ندم...موفق باشید...و خدانگهدار...

  
نویسنده : حمید ; ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : غیره


بازی "پنج وبلاگ نویسی که دوست دارید از نزدیک ببینید"...

این بازی که کرگدن راه انداخته بهونه ای شد تا حرفایی که خیلی وقت بود رو دلم مونده بود رو بگم...راستش خیلی از دوستای مجازیم هستن که بیشتر از رفقای غیرمجازیم دوسشون دارم...روحم با خوندن مطالبشون یا کامنتاشون تازه میشه و اینروزا همه دنیام شدن...طوریکه قطعا یکی از دلایل افسردگی چند ماه اخیرم همین کمبود وقتی بود که باعث شده بود ازشون دور بشم...ولی با اینحال دلم نمخواد دوستیم با هیچکدومشون از این حد مجازی فراتر بره...به چند دلیل :

اول اینکه به تجربه دیدم هرچی دایره دوستان کاملا مجازیم محدودتر میشه به همون اندازه بیشتر رو به خنثی نوشتن و خودسانسوری پیش میرم. چون میدونم کرگدن ناراحت نمیشه از خودش شروع میکنم. تا حالا دهها مورد شده که خواستم یه چیزی بنویسم ولی چون ایشون برادرمه و حتما میخونه و هر روز چشم تو چشم میشیم بیخیالش شدم. یا خیلیهای دیگه که نام نمیبرم...نمیخوام آزادیمو تو این دنیای مجازی بیشتر از این از دست بدم...دوم اینکه به نظریه "وبلاگ برای وبلاگ" معتقدم.البته این دلیل نمیشه به دوستانی که به "وبلاگ برای پیدا کردن دوست خوب (و حتی شریک جنسی خوب و یا حتی تر شریک زندگی خوب!)" معتقدن بی احترامی کنم...برای همه شون آرزوی موفقیت میکنم و به اینکه راهی چنین فرهنگی رو انتخاب کردن آفرین میگم...و سوم اینکه اعتراف میکنم آدم اجتماعی و مدنی بالطبعی نیستم و از برخورد نزدیک با آدمها گریزانم! اصلا یکی از دلایلی که انقدر دنیای وبلاگ رو دوس دارم اینه که قسمتی از نیازهای اجتماعیم بدون اینکه با آدمی چشم تو چشم بشم برطرف میشه...

  
نویسنده : حمید ; ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : بازی


گوشه دفتر مشق یک مملی! - القدس لنا!

امروز در مدرسه ما یک مراسم به اسم "القدس لنا" برگزار شد! آقا مدیرمان گفت که هرکس بیاید بالا و درباره قدس حرف بزند یک جایزه میگیرد. من خیلی جایزه دوست دارم و برای همین رفتم بالا و گفتم "من امروز میخواهم درباره "القدس لنا" صحبت بنمایم! آبجی کبری میگوید "القدس لنا" یعنی "قدس برای ما است"! ولی من روی نقشه نگاه کردم و دیدم که برای ما نیست! من فکر میکنم ممکن است آنهایی که قدس برای آنها است از این حرف ما ناراحت بشوند چون ممکن است خودشان آن را لازم داشته باشند! پس خیلی خوبتر است که بگوییم "القدس لنا برای اونا"!..بعد آقا مدیرمان میکروفون را از دستم گرفت و یک چک به من زد و گفت "گمشو برو تو صف!"...و تازه هیچ جایزه ای هم نداد!...من امروز یاد گرفتم بعضی وقتها یک چیزهایی که ما فکر میکنیم برای ما نیست اتفاقا خیلی هم برای ما است!...پایان گوشه صفحه سوم!

  
نویسنده : حمید ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : مملی!


بازی "اگر نامرئی میشدم!"...

هیشکی بانو چند وقت پیش به این بازی دعوت کرده بود که با تاخیر حالا مینگارمیش! :

اگر نامرئی میشدم شب که مموتی خوابه میرفتم خونه اش و یکی از اون ریشای چرب و چیلیش رو میکندم و تا صبح میکردم تو دماغش که خوابش نبره! - اگر نامرئی میشدم میرفتم تو خونه جنتی که راز جاودانگی و اینکه چرا مرگ نداره رو کشف کنم! - اگر نامرئی میشدم میرفتم خونه جنیفر لوپز! (میدونم این بابا از کارافتاده شده و الان تو بازار خیلی بهترش اومده ولی چه کنیم که زمان جوانی ما فقط ایشون بود که حرفی برای گفتن داشت! ضمنا خیالتون راحت! قبل از ورود یالله میگفتم که خودشو جمع و جور کنه! نامرئی شدم دیگه بی شعور که نشدم!)...

پی کتگوری نوشت! : به مناسبت صدمین پستمان و به پیشنهاد پرند عزیز (که به لطف سربازان گمنام آقا فیلتر تشریف دارند!) وبلاگ را موضوع بندی کردیم و از اینک خوانندگان میتوانند از لینکهای کنار صفحه (قسمت "موضوعات وبلاگ") دری وری های مارا بصورت دسته بندی شده و مرتب مطالعه کنند!

  
نویسنده : حمید ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : بازی


دلم گرفته پسر...از بالای درخت گلابی بیا پایین...

سخته رفیقت بمیره...و سختتره وقتی دور باشی...انقدر دور که هیچکی بلد نباشه به لهجه همشهریات بهت تسلیت بگه...تقدیم به پاییز بلند که تو دل غربت داغ رفیق رو دلش نشسته...

***

از اولش دلم به این بازی نبود...گفتم بالابلندی نه....من که میشناسمت...من که میدونم تو بری بالا دیگه برنمیگردی...گفتم بیا گل یا پوچ...جفت دستام گل...مثل روت...بیا تو ببر...گفتم بیا قایم باشک بازی کنیم...قول میدم زودی پیدا بشم...گفتم بیا نون بیار کباب ببر...دستمو نمیکشم...تو بزن...تو ببر...گفتی نه...

من که میدونم تصادف بهونه اس...کما بهونه اس...اینکه دیگه جون نداری بهونه اس...تو دلت هوای بالابلندی کرده بود...

  
نویسنده : حمید ; ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : غیره


سه! - نظریه درباره زنها!

از سه جور نظریه درباره زنها بدم میاد! : نظریه ای که میگه زنها موجوداتی آسمانی هستن که خدا برای لطیفتر کردن جهان آفریده! - نظریه ای که میگه زنها موجوداتی شیطانی و پیچیده هستن که هیچکس نمیتونه ازشون سردربیاره! - نظریه ای که میگه صرف نظر از اینکه زنها موجوداتی آسمانی یا شیطانی و پیچیده هستن میتونی با یک ماه وقت گذاشتن (اون هم روزی فقط دو ساعت!) مخ هر زنی رو که بخوای بزنی!

  
نویسنده : حمید ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : سه!


گوشه دفتر مشق یک مملی! - ماه چسبونکی!

دیروز آبجی کبری و اشکان از ماه عسل به خانه آمدند! ماه عسل یک جایی است که در آن همه چیز عسلی و چسبونکی است و هی یک چیزی به آدم میچسبد و تازه اش اصلا هم جای خوبی نمیباشد! (اینها را آبجی کبری وقتی داشتند میرفتند و من خیلی گریه کردم که من را ببرند به من گفت!)...ولی امروز که آمدند و من خیلی آبجی کبری را بغل کردم و بوس کردم دیدم که اصلا به او عسل نچسبیده است! و تازه روی کلوچه و پلی استیشنی که اشکان برای من سوغاتی آورده است هم هیچی نچسبیده است! علیرضا (که خیلی دروغگو است و پررو است و دوستم است) میگفت بزرگترها عروسی که میکنند دروغگو میشوند و همیشه الکی میگویند که به ماه عسل میروند ولی یواشکی به شمال میروند و در آن کلی آب بازی میکنند و خوشحال میشوند!...پایان گوشه صفحه دوم!

  
نویسنده : حمید ; ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : مملی!


شیمپلنامه! - در باب زلزله!

روزی در دیر زلزله ای حادث شد! شیخ دستی بر محاسن خویش کشید و به مریدان نظری افکند و جهت امتحان اکوی دیر "یک دو سه" ای نمود و سپس گفته کرد "لحظه ای بترسید! سپس به دیوار اندیشه کنید و بعد هرهر بخندید!"...از این گفته بر مریدان حالی آمد که خود بر در و دیوار کوفیدند کوفیدنی!...در این میان مریدی بود صفر کیلومتر! زرتی گفت "یا شیخ! این اسشرها چیست که تاف میدهی!؟"...مریدان از حالت صیحه و ویبره بدرآمدند و بر آن شدند آن مرید همی جر دهند که شیخنا فریاد برآورد "آرام باشید! خودم توجیهش میکنم!" بعد نظری بر آن مرید کرد و گفت "در این دیار چو زلزله ای آید تا یک ساعت همه کپ کنند و بر خویش برینند! ساعتی که بگذرد بر مقاوم سازی اندیشه کنند (لیک از اندیشه فراتر نروند!) و از ساعت سوم جکها گویند و ایمیلها سازند و هرهرها کنند!"...مریدان دوباره صیحه ها کشیدند و حالی کردند کردنی!

  
نویسنده : حمید ; ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : شیمپلنامه!


سه! - حمله آمریکا

از سه جور خبر خوشم میاد! (از لج اونایی که میگن "تو چرا از همه چیز بدم میاد!") : خبرایی که میگن ناوای آمریکا سلانه سلانه دارن میان و آمریکا دستشو گذاشته رو دکمه و "الهی به امید تو" هم گفته و همینروزاس که بمب فرتی بیفته رو سرمون و به رفتگانمون (خدا اموات شمارو هم بیامرزه!) بپیوندیم! - خبرایی که میگن یهویی ایران در تولید جنگ افزار ترکونده و موشک و زیر دریایی و منجنیق میسازه در حد هلو که با لبات بازی میکنه و همینروزا "بزار 4" با موفقیت آزمایش خواهد شد! - خبرایی که میگن همه جای دنیا ملت دارن زندگیشونو میکنن!

پی نوشت : داستان نوشتن ازون کاراییه که حیفه آدم قبل از چشیدن لذتش بمیره...برای عکس آپدیت جدید عکسداستان (عکس یازده) میشه هزار تا داستان نوشت...دوس دارید یکیشو شما بنویسید؟...

  
نویسنده : حمید ; ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : سه!


گوشه دفتر مشق یک مملی! - رمضان بازی!

ذوق نوشت : حضرت سرکار دافی نگار (که عمر و عزتشان پایدار!) نظری کرده بر این ابر بیمقدار و کرده ما را شرمنده بسیار! آن هم مایی که سر یک پستشان راه انداختیم کباب ببر نون بیار و گذاشتیم کامنتهای پر آزار و کردیم کلی قار قار! و حالا شرمنده ایم از آن رفتار!...خلاصه که دمشان گرم به حق دادار!...

قبل نوشت : در ادامه کوتاه نویسی و متعاقبا روزنوشت کردن پستها میخواستم "از دفتر خاطرات یک مملی" رو ادامه ندم و به سبک سریالای تلویزیونی با یه پست عروسی دار همه چیز رو ختم بخیر کنم بره! ولی ازونجایی که بعضی دوستان بصورت کاملا تهدیدآمیز حال مملی رو پرسیدن و احتمال ایجاد نارضایتی و شورشهای گسترده وجود داره پشیمان گشته و بر آن شدم که یک دستی به سر و گوشش بکشم و با عنوان جدید "گوشه دفتر مشق یک مملی" ادامه اش بدم! امید که مقبول افتد! :

***

امروز چند روز است که ماه رمضان است! ماه رمضان خیلی خوب است و در آن زولبیا و بامیه دراز و معنویت است و در آن یک بازی بامزه است که مثل قایم موشک میباشد که ما در کوچه با علیرضایینا بازی میکنیم! بازی اش اینجوری است که آدمها باید در آن قایمکی خوراکی بخورند و یک قانون دیگرش اینست که اگر آدمی که ریش دارد یا لباس آقا پلیس مهربان دارد آدم را ببیند آدم سوخته است و باید برود در زیر زمین مسجد یا ماشین ون پلیس چشم بگذارد تا ایندفعه آقا پلیسها و آقا ریشدارها بروند قایمکی خوراکی بخورند!...من امروز یاد گرفتم که بازیهای معنویت دار خیلی باحالتر از بازیهای بی معنویت دار هستند!...پایان گوشه صفحه اول!

  
نویسنده : حمید ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : مملی!


سه! - عروسک

از سه جور عروسک بدم میاد! : عروسکایی که در سایز رضازاده تولید میشن و پدر مادرا مثلا برای بچه ها میگیرن ولی اگه بچه بهشون نزدیک بشه جرش میدن! - عروسکایی که انقدر ترسناکن بچه وجود نمیکنه بهشون نزدیک بشه! (بفهم! عروسک سیاه یک چشم که دندوناش زده بیرون و معلوم نیست چه جونوریه از نظر تو بامزه اس! بچه میرینه به خودش وقتی میبینه!) - عروسکایی که قراره وقتی شکمشونو فشار میدی یه ونگی بزنن ولی بزرگترا که اعصاب ندارن باطریشونو درمیارن و بچه طفلک در تلاشی مذبوحانه هی فشار میده و هی هیچ اتفاقی نمیفته!

  
نویسنده : حمید ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : سه!


سه! - روزه دار

قبل نوشت : انگار دست سرنوشت داره تنبیهم میکنه! یه زمون در گپ و گفت های ذهنیم میگفتم "کسی که وقت نمیکنه بقیه وبلاگارو بخونه بیخود میکنه وبلاگ میزنه!"...حالا  خودم شدم همون کسی که وقت نمیکنه و بیخود میکنه!...خلاصه که ضمن عذرخواهی حق میدم که در گفتگوهای درونیتون کاملا راحت باشید!

***

از سه جور روزه دار بدم میاد! : روزه دارایی که وقتی میبینن مثل مورچه ای که پای ملخ رو گرفته داری یه تیکه نون خشک و کالباس مونده رو میکشی ببری یه گوشه سق بزنی یجوری با خشم نگات میکنن که انگار دارن شمر لعین رو در حال کتک زدن تعدادی از دو طفلان مسلم نگاه میکنن! - روزه دارایی که لحظه افطار با یه نگاه معناگرا به آدم نگاه میکنن و در حالیکه سر تکون میدن دارن تو دلشون میگن "الان ما هم میخوریم فقط روسیاهیش به شما میمونه پدرسوخته ها!" - روزه دارایی که یهو میان تو آبدارخونه شرکت و مچ آدم رو در حال چایی خوردن میگیرن و با لبخندی به معنی "بازی تموم شد! اینجا ته خطه!" حس پیدا کردن قاتل بروسلی بهشون دست میده!

  
نویسنده : حمید ; ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : سه!


سه! - کامنت

از سه جور کامنت بدم میاد! : کامنتایی که معلومه از سر رفع تکلیف گذاشته شدن! - کامنتایی که برای حال دادن به نویسنده از یه پست بی ربط نتایج فلسفی عمیق میگیرن! - کامنتایی که میگن "این چرت و پرتا چیه مینویسی!؟"...

نکته مهم! : کامنت گذاشتن یک وظیفه ملی نیست بلکه امری تفریحی و کاملا اختیاریست! نظر به اینکه زین پس پستهای این وبلاگ دری وری تر از گذشته خواهند بود لذا کامنتتان نیامد زور نزنید! واللا راضی نیستیم!...ادامه نکته مهم! : کامنتگاه این پست به صورت کاملا عمدی و دیگرآزارانه ای باز میباشد!

  
نویسنده : حمید ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها : سه!


سه! - کارمند اداره دولتی

از سه جور کارمند اداره دولتی بدم میاد! : کارمندایی که هر وقت زنگ میزنی پشت میزشون نیستن و معلوم نیست پشت چی یا کی هستن! - کارمندایی که هفت جدشون جهوده و رو در اتاقشون کاغذ چسبوندن از ساعت فلان الی فلان وقت ناهار و نماز! - کارمندایی که وقتی وارد اتاقشون میشی و خسته نباشید میگی در حالی که دهنشون رو اندازه اسب آبی باز کردن و دارن خمیازه میکشن سر تکون میدن و صداهای عجیب از خودشون در میارن! 

  
نویسنده : حمید ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها : سه!


سه! - نوحه خوان

از سه جور نوحه خوان بدم میاد! : نوحه خوانهایی که امام معصوم شهید رو به شدیدترین شکل ممکن ضایع میکنن و در تحقیرآمیزترین حالت تصویر میکنن که آدم سگم باشه گریه اش بیاد! - نوحه خوانهایی که وسط آروم زنجموره کردن یهو داد میزنن که چرت ملت بپره! - نوحه خوانهایی که تو چشم آدم زل میزنن و گریه نمیکنن ولی صدای هق هقشون جیگر آدم رو متلاشی میکنه!

  
نویسنده : حمید ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها : سه!


سه! - حدیث

از سه جور حدیث بدم میاد! : حدیثایی که میگن "فلان چیز نیمی از ایمان است!" - حدیثایی که فکر میکنن آدم جماعت هونگه و نیاز به توضیح چیزای بدیهی داره! - حدیثایی که انقدر معروف شدن که دیگه کسی به معنیشون فکر نمیکنه!

  
نویسنده : حمید ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها : سه!


سه! - عاشقانه نویس

از سه جور عاشقانه نویس بدم میاد! : عاشقانه نویسایی که یه جوری مینویسن که فکر میکنی برای طرف میمیرن ولی تو واقعیت یارو رو به یه ورشون هم حساب نمیکنن! - عاشقانه نویسایی که یه جوری مینویسن که فکر میکنی تا واپسین دم پایه عشقشون هستن ولی عمه خدابیامرز بابام هم از قبر دربیاد و بهشون چشمک بزنه وامیدن! - عاشقانه نویسایی که یه جوری مینویسن که فکر میکنی طرفشون رو یه فرشته پاک و معصوم و دست نیافتنی میدونن ولی تو واقعیت دنبال مکان میگردن که ترتیب یارو رو مرتب کنن! (یا یارو ترتیبشون رو مرتب کنه!)...

  
نویسنده : حمید ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها : سه!


سه! - مسافرکش

از سه جور مسافرکش بدم میاد! : مسافرکشایی که رو در ماشین مینویسن "لطفا درب را آهسته ببندید!" در حالیکه در خرابه و آروم میبندی بسته نمیشه! - مسافرکشایی که پول خورد ندارن و کرایه بیشتر برمیدارن (یا کمتر برمیدارن و میگن "باقیشو بنداز صندوق صدقه!") - مسافرکشایی که مقصدتو میگی و نگه میدارن بعد که سوار میشی و حرکت میکنن میگن "کجا تشریف میبرید!؟"...

  
نویسنده : حمید ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها : سه!


سه! - سیاستمدار

از سه جور سیاستمدار بدم میاد! : سیاستمدارایی که به سیاستمدار نبودنشون افتخار میکنن! - سیاستمدارایی که فقط سفر کردن بلدن! - سیاستمدارایی که فقط کردن بلدن!

  
نویسنده : حمید ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها : سه!


سه! - سوسک

از سه جور سوسک بدم میاد! : سوسکای ریزی که فرز جاخالی میدن! - سوسکای متوسطی که بالای دیوار تو یه جای دور از دسترس وایمیستن و هر کاری میکنی از جاشون تکون نمیخورن! - سوسکای درشتی که جلوی چشمت گرد سوسک کش میخورن و بعد از اینکه دور لبشونو پاک میکنن و الهی شکر میگن به راهشون ادامه میدن!

  
نویسنده : حمید ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها : سه!


سه! - همسفر مترو

از سه جور همسفر مترو بدم میاد! : اونایی که نشستن و سرپاییها رو با لبخند نگاه میکنن! - اونایی که مثل رونالدینیو هی جا عوض میکنن و از بالای شونه آدم سرک میکشن تا زاویه دیدشون طوری بشه که بتونن یه لحظه خانمی که هفت تا واگن اونورتر وایساده رو دید بزنن! - اونایی که آدمای مورد قبلی رو نگاه میکنن و زیر لب ذکر میگن!

  
نویسنده : حمید ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها : سه!


سه! - آیه

از سه جور آیه بدم میاد! : آیه هایی که وعده خانوم میدن! - آیه هایی که وعده فاکیده شدن دهن گناهکاران به  اسلشرترین وجه ممکن رو میدن! - آیه هایی که میرینن به آدم!

  
نویسنده : حمید ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها : سه!


← صفحه بعد