لحظه های پنجره ای

وقتی فکر میکنی یادت رفته بهترین کار اینه که وقتی بارون میاد از پنجره بیرونو نگاه کنی...

  
نویسنده : حمید ; ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :


"شبی کنار چشمه پیدا شو"...

صبح شده...من میرم تو بمون تا برگردم...باشه؟...از خونه بیرون نریا گم میشی...میترسم بعد اینهمه مدت که برگشتی بری بیرون راهو پیدا نکنی...آخه این کوچه ها از وقتی رفتی خیلی عوض شدن...قول میدم زودی برگردم...ببین اون ساعتو رو دیوار...اون عقربه برگرده رو هشت برمیگردم...امشب باز کنار هم میخوابیم...مثل دیشب...

باورم نمیشه...حالا حلال همیم...میفهمی؟...حلال همیم...یعنی واسه همیم...دیشب گریه امونم نداد که بگم چقدر لبات مزه خوب خاک شور میداد...شوریشو که میدونستم برای این اشکای لامصبه که بند نمیومد...گفتی "چته؟...حالا که کنارتم...حالا که پیشتم...تو اصلا انگار دوست داری یهویی مثل بچه ها بزنی زیر گریه!...بخند دیوونه! میمونم پیشت"...باورم نمیشد نفس تو نفس روبرومی...دلم میخواست اون ترانه رو که تو خیالم هزار بار برات خونده بودم بخونم ولی بقیه اش یادم نمیومد...نشد بخونم تا آخر که "تو بشی مادر گلها...من بشم بابای بارون"...

امشب که برگشتم رقص یادم بده...بیا امشب فقط برقصیم...باشه؟...من میرم...تو بمون...بمون تو رویاهام...مثل دیشب باز بیا تو خوابم...دیشب شب زفافمون بود...من شدم داماد...تو شدی عروس...عروسیمون مبارک...عروس داماد راس راسکی که نه...داماد بی کت و شلوار...عروس بی حجله...عروس بی کل...داماد خمیده پشت رل ماشین عروس بی عروس...عروس حتی بی یک روز عسل...عروس قطعه سیصد و چند عروسیمون مبارک...

  
نویسنده : حمید ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :


چه کسی بود که ما را هل داد!؟

اون جک بچگیهامون رو که یادتونه؟ همون که یه بنده خدایی از آبشار نیاگارا میپره پایین خبرنگارا جمع میشن دورش میگن انگیزه تون از این کار شجاعانه چی بوده!؟ میگه "اول بگید کی منو هل داد!؟"...حالا چی شده سر پیری یاد جکای بچگی افتادم!؟...عرض میکنم!...چند روز پیش به روند افتادنم در دام دوست داشتنی وبلاگ فکر میکردم که حس فضولانه ام گل کرد که ببینم بقیه چطوری و به تشویق یا تهدید کی آلوده شدن!؟...خب قبول کنید ضایع بود بیام یکی یکی خفتتون کنم پس ساعتها با خودم اندیشه کردم تا به این نتیجه رسیدم که در قالب یک بازی میتونم به خواسته شومم برسم!...اسمشم میذاریم "چه کسی بود که ما را هل داد!"...اگه دوست داشتید میتونید به عنوان اشانتیون سوال جانبی رو هم جواب بدید! : اگه قرار بود اینترنت برای همیشه قطع بشه و فقط اندازه یه کامنت گذاشتن فرصت داشتید واسه کی کامنت میذاشتید؟...و اینک ما! :

از اون وقتی که یادم میاد داداش کرگدنمون وبلاگ مینوشت! (آقا گیر ندید من چند وقت یه بار مخم سیو نکرده ریسیت میشه و علی الحساب فقط تا ٧٨ رو یادمه! اصلا شما وبلاگتو بخون به این مسائل منطقی چیکار داری!؟)یه بار هم سال ٨٢ در برابر فشارهای ایشون تسلیم شده و یه وبلاگ زدم به اسم شبهای روشن که کلا دو تا پست ادامه پیدا کرد! (با توجه به اینکه پست اول رو هم خودش نوشته بود عملا بنده فقط خداحافظیش رو انجام دادم ولاغیر!)...خلاصه که بعد از دعوا کردن مبسوط ما بیخیالمون شد تا زمستان پارسال که در یک اقدام هماهنگ شده با مریم ترین بانو فشارهای بین المللی رو افزایش دادن که باز هم تسلیم نشدم! (گفتنیست در این مرحله بود که برادر دیگرمون وحید ذلیلانه کم آورد و غزلخونه رو تاسیس کرد!) خلاصه مریم ترین بانو هم که دید این برادرشوهر لجوج عنودش رو با روشهای زبون خوشانه نمیتونه شکست بده در یک اقدام ناجوانمردانه تو لینکای بغل صفحه اش یه وبلاگ الکی به نام من درست کرد که هرکس روش کلیک میکرد میرفت تو باقالیا!...اینجوری شد که با دلی مالامال از درد خنجری که تو پشتم بود در حالیکه پرچم سفید تکون میدادم نشستم پشت مانیتور و اولین پستم رو نوشتم!

سوال جانبی(نیم نمره!) : با تقدیم دیپلم افتخار(و دیپلم متوسطه قدیم!) به همه بروبچ اگه قرار بود اینترنت برای همیشه قطع بشه و فقط اندازه یه کامنت گذاشتن فرصت داشتم برای کرگدن کامنت میذاشتم!...مدیونید اگه فکر کنید از این آلوده کننده دهها جوان بیگناه به اعتیاد بلاگی تشکر میکنم!...یه چیزایی مینویسم مسلمون نبینه کافر نشنوه!

تشکر سر قبری! : ممنون از دوستانی که از راههای دور و نزدیک اومدن و حال بنده رو در این چند روزی که نبودم پرسیدن! ایشالا بقای عمر خودشون به خودشون چیز بشه! دوستان لطفا با همون ماشینایی که اومدن برگردن تا اون روی سگ من بالا نیومده! ناهار هم آماده اس! میتونن برن خونه شون بخورن!...من یقرا یه کف مرتب و پنج شش تا سوت بلبلی دو نبش! (آقا اون عقبیا خیار پوست نکنن! جونت درآد بزن اون دست خوشگله رو!)...

 

  
نویسنده : حمید ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :


تشییع پیکر بادام تلخ روی دوش تبردار...

گفتم کار خدا رو ببین اینهمه راه اومدی تا رو پوست تک درخت فراموش شده دست بکشی تا نفسش بند بیاد...که یادش بیاد هنوز نفس میکشه...گفتم دستام که به دستات برسه جوونه میدم،چی شد؟...گفتم لابد از سیاره تون صدای تنهاییشو شنیدی و مثل مسافر کوچولو اومدی که اهلیش کنی...خوش خیالم؟...آره خب...من که جایی نرفته بودم...من که مثل تو دنیارو ندیده بودم...چه میدونستم مسافر کوچولو هم که باشی دلت تن گرم روباه میخواد نه تن چاک چاک درخت...

درخت هم که باشی باید یا سرو باشی و سپیدار یا سیب و انار...بادام تلخ که باشی میوه هم بدی تلخی...بالا بری پایین بیای تلخی...کسی کاری نداره تو هم زیر بارون و نسیم عشق کردی که غنچه دادی...کسی کاری نداره تو دل سیاهی اون شب سرد که ترسیده بودی "ها" کردی "خدا خدا" کردی که غنچه تازه رسیده ات نریزه...بادام تلخ که باشی کسی حواسش نیست که امسال میوه ندادی...کسی نمیگه چته؟...کسی حواسش نیست که اینروزا رنگت پریده...بادام تلخ که باشی بچه ها با دست نشونت نمیدن که "مادر،پدر،ببین درخت داره میوه میده"...کسی نمیفهمه تو هم سردت میشه...تو هم دلت آغوش میخواد...آغوش اون گل یاس سفید که با یه خطبه عربی با یه "قبلت" شد عروس بوته خار...بادام تلخ که باشی کسی منتظرت نمیمونه...

بادام تلخ که باشی دلت میشکنه وقتی بفهمی میوه هاتو تف میکنن...بادام تلخ که باشی دلت بشکنه و خم بشی داربستت نمیزنن که پاشی،تبرت میزنن که بیفتی...بادام تلخ که باشی کسی ناز غنچه هاتو نمیکشه...بادام تلخ که باشی حتی کسی به سمتت کفش هم نمیندازه تا حداقل بفهمی فهمیدن که هنوز زنده ای...بادام تلخ که باشی نشنیده میگیرنت...بادام تلخ که باشی میشی درخت تنور...حالمو میفهمی؟...خدا کنه نفهمی که دارم از درد میپیچم...آخه خشک شدن درد داره لامصب...خیلی درد داره...خدا کنه هیچوقت نفهمی شبنم قطره طلا...نوبرانه آغوش داس سرد...

بذار برم ریشه خشکیده...بذار با اولین طوفان برم...بذار تا توی دهکده نپیچیده که "درخت خشکیده" برم...درخت تو که نشدم حداقل بذار هیزم اونا نشم...تنم طاقت ضربه نداره...چپ نگاهم کنی میشکنم...بذار نشکسته برم...بذار تمام من بره...با اولین طوفان...

*

پایان قصه ای که در آن هیچکس انار ندارد : تشییع پیکر شکسته بادام تلخ روی دوش تبردار...

  
نویسنده : حمید ; ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :


بازیهای "همسر سفارشی!" و "هزار کار نکرده!"

اول اون بازی که صهبا برای خوابوندن سروصدای مردان شاکی از بازیهای خصوصی زنان بهشون رشوه داده رو مینویسم!...این بازی اینجوریه که باید بری تو فاز حضرت آدم و از خدا بخوای یه حوای خیالی برات بسازه! :

١- اندکی تمایلات لز داشته باشه! (نه که من نیستم خانوم بیاره خونه ها! عرض کردم اندکی! فقط در حد نظربازی و این حرفها!)... ٢- آروم حرف بزنه و آروم راه بره! (از بچگی ناخوداگاه دوست داشتم به زنایی که تند راه میرن جفت پا بدم بخورن زمین که البته از ترس عواقبش هیچوقت اینکارو نکردم!)... ٣- روشنفکر افسرده نباشه و روزی حداقل یه بار بلند بلند بخنده! (برعکس اینکه از بلند حرف زدن خانمها خوشم نمیاد صدای بلند خندیدنشون رو خیلی دوس دارم)... ۴- آدم مذهبی ای نباشه (اگه بهم خیانت کنه ممکنه ببخشمش ولی اگه مخصوصا تو رختخواب حرفای خداپیغمبری و معنویانه بزنه بی شک فردا صبح طلاقش میدم!)... ۵- اگه نیست الکی تیریپ عشقولانه نگیره! (توضیحش کمی سخته...مثلا اگه یه وقت احساس کرد دیگه عاشقم نیست به خودش فشار نیاره که بگه هست!)...

*

از بازی صهبا که فارغ شدیم حالا میرسیم به بازی کرگدن! (چه جالب که توی یه پست توامان مبادرت به انجام بازی دو نفری کردم که عالم و آدم از جنگ دیرینه شون باخبرن!)... توی این بازی باید ۵ تا کاری که دوست داشتی انجام بدی ولی ندادی رو بنویسی...نکته مهمش این بازی اینه که اینا با آرزو فرق میکنه و کاراییه که میشده انجامشون داد ولی آب هندوانه بر ما غلبه کرده و نشده! :

١- ساختن یه وبلاگ دیگه! (یه وبلاگ با اسم ساختگی که کسی نشناسدم و بعد بیام با همین شما که الان دارید اینو میخونید دوباره دوست بشم! این پروژه به علت تنبلی مفرط غیرممکنترین چیزیه که تا حالا به ذهنم رسیده!)... ٢- یادگرفتن فوتبال! (محسن نامجو گفته "حسرت یک بارفیکس در ذهن لاغر بازو"... من هم میگم "حسرت یک دریبل حتی از یک کودک تازه تاتی تاتی یادگرفته!")... ٣- خوندن همه کتابای مطهری (این برای زمان نوجوانیه. هنوز هم با تمام تغییراتی که کردم معتقدم چیزای خوبی تو کتاباش پیدا میشه)... ۴- راه انداختن جنبش وبلاگی در دفاع از حقوق اقلیتهایی که خود ما مردم بهشون ظلم میکنیم (شامل افاغنه،همجنس/خواهان و دو/جنسی ها،بیماران روانی رها شده در خیابان، یکتاپرستان غیرمسلمان و امثالهم)... ۵- گلچین آیات کاربردی و جالب و کمترشنیده شده قرآن به زبان فارسی جهت وارد کردن آیات الهی در متن زندگی مردم! (این هم به زمان اوایل جوانی برمیگرده که بعد از چند بار خوندن فارسی قرآن تصمیمشو گرفتم. بماند که الان خوشحالم که کمکی در نشر این نوشته های افسرده کننده که تو سیاهی پوز بوف کور هدایت رو هم میزنن نکردم!)...

*

دعوت نوشت! : همه دوستانی که سواد خوندن و نوشتن دارن به این بازی دعوتن!...اونایی هم که ندارن میتونن بدن نوه هاشون براشون بنویسن!

پی نوشت : دوستتون دارم...

  
نویسنده : حمید ; ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸
تگ ها :


سر چهارراه با یک عروسک پاندا...

عکس نوشت:"یتیمان و زنان بی سرپرست و اهالی محل از فروشنده مواد مخدر بیزارند"...عکسو خودم گرفتم.شهرک ولیعصر.چند تا از بچه های فهمیده و باوجود کوچه زینبیه تو یکی از پاتوقای موادفروشا نوشتن...خوش به همتشون...دمشون گرم...

گمونم سر همین چهارراه بود که گفتی ازم خسته شدی..."خسته شدم...به خدا دیگه از دستت کم آوردم...وقتی خماری یه جور از دلم خون میره وقتی بهت میرسه یه جور دلم میریزه...چهار ساله باهمیم...چهار سال...اگه ازدواج کرده بودیم الان یه بچه داشتیم و به جای اینکه این پسکوچه های تاریک رو دنبال مواد باشیم این عصر جمعه ای سه تایی داشتیم میرفتیم بیرون...مهمونی...رستوران...هرجا جز این محله نکبت گرفته"...

گمونم سر همین چهارراه بود که گفتی میری..."میرم...به ارواح خاک مامانم میرم...چند بار جون منو قسم خوردی که میذاری کنار؟....گفتی از شنبه...گفتی از سر ماه...گفتی همینروزا...(صدات میلرزید)بابام بفهمه شهریه این ترم دانشگاهو که با هزار بدبختی قرض کرده بود برای بستری کردنت دادم دق میکنه...گفتم فدای سرت...چی شد؟...سر یه هفته ول کردی اومدی...ولی من سه ماهه صبحا از خونه میزنم بیرون...جایی رو ندارم...میام دانشکده و انقدر تو حیاط میشینم و فکر میکنم تا عصر بشه و برگردم خونه...(شونه مو گرفتی و سعی کردی برگردونیم طرف خودت)ببینمت...یادته وقتی واسه تولدت با تمام پس اندازم اون زنجیر طلا که دوست داشتی رو گرفتم گفتی اگه بمیرم این ازم جدا نمیشه؟...چیکارش کردی؟...حالا گردن کدوم موادفروشه؟...(بغض کرده بودی)تا کی واسه سال بالاییها پایان نامه بنویسم تا خرج مواد تو رو دربیارم؟"...

گمونم سر همین چهارراه بود که زدی زیر گریه..."باز داری میلرزی...دستاتو نگاه کن...دیگه یه جای سالم واسه تزریق نمونده(با عجله آستین دستم رو که بالا زده بودی پایین کشیدم)...پیرم کردی...ببین (یه دسته از موهاتو از روسریت بیرون کشیدی و با گریه سفیداشو آوردی جلو صورتم)...

گمونم سر همین چهارراه بود که آخرین بار دیدمت..سر همین چهارراه که تقاطع اراده من بود و حرف آخر تو...گمونم سر همین چهارراه بود که زن پسرداییت شدی...گمونم سر همین چهارراه بود که خواستی دلمو بسوزونی و اسم بچه تونو بذاری "نازی"...

*

حالا سر همین چهارراه وایسادم منتظرت...ببین دستامو...دیگه جای هیچ سوزنی روش نیست...بشکنه...میخوامش چیکار وقتی دستای تو نیست...حالا کار میکنم و میتونیم به جای پارک کوچیک محلمون که بشینیم روی نیمکت و من بلرزم و تو گریه کنی ببرمت شاه عبدالعظیم که میگفتی با مامان خدابیامرزت میرفتی و دلت میخواست با هم بریم...من و تو و نازی...یادته؟قرار بود اسم بچه مونو اگه دختر شد بذاریم "نازگل" و تو خونه نازی صداش کنیم...قرار بود خوب شدم و سرکار رفتم یه دونه از اون عروسک پاندا بزرگا که تو پاساژ صدف دیده بودیم و خوشت اومده بود براش بخریم...ببین برگشتم...ببین دیگه نمیلرزم...

به همین اشکام این خط این نشون...سر همین چهار راه وایمیستم...تا نیای چراغ قرمزه...بذار همه ماشینا پشت سر من پیاده بوق بزنن که برو...که برو...کجا برم؟...وقتی یه طرف تویی یه طرف کل دنیا همه راهای عالم یه طرفه اس...

*

رضا شونمو میگیره و بلندم میکنه...تک و توک عابرای آخر شب نگاهمون میکنن...صورت عروسک پاندا خیس خیسه...

  
نویسنده : حمید ; ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸
تگ ها :


نامه ای به امید

نمیدونم انقدر زنده میمونی که این نامه رو بخونی یا نه...الان که کنار تختت نشستم و دارم این نامه رو مینویسم شب از نیمه گذشته و چشات بسته اس...امروز از دکترت پرسیدم خوب میشه؟...گفت "توکلتون به خدا باشه" (خودکارو میکوبم رو کاغذ...هم اتاقیت "ایمان" که با تو بستری شده چشماشو باز میکنه و با تعجب نگاهم میکنه ولی تو انگار نمیشنوی) دلم میخواد سرت داد بکشم...بگم دروغ میگن آدم به "تو" زنده اس...پس اینایی که به "امید" مردن چی؟...انگار شنیده باشی آروم لبات تکون میخوره،سرمو جلوتر میبرم...میگی"خداوند سرنوشت هیچ ملتی را تغییر نمیدهد مگر آنکه خود تغییر کنند"...نمیخوام دلت بشکنه،تو دلم میگم "بهونه میاری امید جان،بهونه میاری"...

 نزدیک صبحه که از بیخوابی چشام روی هم میره...بین خواب و بیداری این شعر "شایا تجلی" رو زمزمه میکنم "توی این بازی خاکستر و خون/کمر میدون آزادی شکست"...سرمو به پایه تخت تکیه میدم و خوابم میبره...گمونم تازه خوابم برده که خنکی نسیمی که از پنجره میاد بیدارم میکنه...ایمان روی تخت نشسته و داره صبحونه میخوره،بیخیالانه "بفرما" میزنه...توی جات نیستی...میگم "امید؟ امید کجاست؟"...میگه "رفت،وقت اذان صبح...گمونم سر حی علی فلاح بود که رفت"...به طرف پنجره میرم...

اون دورها میبینمت که داری تو خیابون آزادی قدم میزنی...و پشت سرت میدون انقلاب سبز میشه...سر نواب،تقاطع جیحون،جلوی کارخونه زمزم...راه میری و پل یادگار سبز میشه...جلوی دانشگاه شریف و همه خیابونا و کوچه ها...تا خود خود آزادی...اونجا که برج آزادی کمر شکسته شو راست میکنه و تو گوش شهر داد میزنه "امید برگشته،امید برگشته"...

برمیگردم سمت اتاق...ایمان با لبخند اشکامو پاک میکنه و من روی تختت که هنوز گرمه خوابم میبره...

  
نویسنده : حمید ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸
تگ ها :


جنبش خواهرزاده ها...و انبوه انگار از مادر نزاده ها...

میگم تو روز روشن ملتو با ماشین زیر گرفتن و چند نفر زیر چرخای ماشین جون دادن...میگم چند نفر رو از بالای پل پرت کردن پایین...میگه "اینکه چیزی نیست میگن خواهر زاده میرحسین رو کشتن!"...

میگم روز تاسوعا مادر بازداشتیهای اعتراضات اخیر که تو پارک لاله تجمع کرده بودن رو با باتوم تا میخوردن زدن...میگم روز عاشورا لباس شخصیها با قمه و زنجیر به جون ملت افتادن...از فاصله نزدیک به طرف مردم تیراندازی مستقیم کردن...کمی فکر میکنه میگه "آره،نامردا!...حتی خواهر زاده میرحسین رو کشتن!"...

میگم اصلا بیخیال عاشورا!...میدونی اسم اونایی که خود اینا هم قبول کردن تو کهریزک بر اثر ضرب و جرح کشته شدن چی بود؟...میگه نه...میگم امیر جوادی فر،محمد کامرانی و محسن روح الامینی...میگم میدونی چرا نمیدونستی؟...میگه نه...میگم چون هیچکدوم خواهر زاده میرحسین نبودن...

*

پی نوشت : عکس بالا عکس امیر جوادی فره (تو کامنتای وبلاگی که این عکسو گذاشته بود یکی گیر داده بود "چرا دست شهیدتون سیگار هست!؟")...روحشون شاد...روح همه اونایی که شماره ١٠ نبودن...سوپر استار نبودن و خیلی حافظه مون خوب باشه چند سال دیگه میگیم انگار تو یکی از این سریالا دیدمش...آره...یادم افتاد...همون مردس که یه بار از جلوی دوربین رد شد...راستی اسم چند تا از شهدای ۵٧ رو میدونید؟...انگار رسممونه که ته قصه هامون فقط اسم مصطفی خمینی بمونه...اسم خواهرزاده ها نه اسم شهدای سیگاری...روحشون شاد...

  
نویسنده : حمید ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ دی ۱۳۸۸
تگ ها :