گوشه دفتر مشق یک مملی! - رمضان بازی!

ذوق نوشت : حضرت سرکار دافی نگار (که عمر و عزتشان پایدار!) نظری کرده بر این ابر بیمقدار و کرده ما را شرمنده بسیار! آن هم مایی که سر یک پستشان راه انداختیم کباب ببر نون بیار و گذاشتیم کامنتهای پر آزار و کردیم کلی قار قار! و حالا شرمنده ایم از آن رفتار!...خلاصه که دمشان گرم به حق دادار!...

قبل نوشت : در ادامه کوتاه نویسی و متعاقبا روزنوشت کردن پستها میخواستم "از دفتر خاطرات یک مملی" رو ادامه ندم و به سبک سریالای تلویزیونی با یه پست عروسی دار همه چیز رو ختم بخیر کنم بره! ولی ازونجایی که بعضی دوستان بصورت کاملا تهدیدآمیز حال مملی رو پرسیدن و احتمال ایجاد نارضایتی و شورشهای گسترده وجود داره پشیمان گشته و بر آن شدم که یک دستی به سر و گوشش بکشم و با عنوان جدید "گوشه دفتر مشق یک مملی" ادامه اش بدم! امید که مقبول افتد! :

***

امروز چند روز است که ماه رمضان است! ماه رمضان خیلی خوب است و در آن زولبیا و بامیه دراز و معنویت است و در آن یک بازی بامزه است که مثل قایم موشک میباشد که ما در کوچه با علیرضایینا بازی میکنیم! بازی اش اینجوری است که آدمها باید در آن قایمکی خوراکی بخورند و یک قانون دیگرش اینست که اگر آدمی که ریش دارد یا لباس آقا پلیس مهربان دارد آدم را ببیند آدم سوخته است و باید برود در زیر زمین مسجد یا ماشین ون پلیس چشم بگذارد تا ایندفعه آقا پلیسها و آقا ریشدارها بروند قایمکی خوراکی بخورند!...من امروز یاد گرفتم که بازیهای معنویت دار خیلی باحالتر از بازیهای بی معنویت دار هستند!...پایان گوشه صفحه اول!

/ 26 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهتاب

می بنی ؟ اصلا هرچقدر هم که غر غرانه بنویسیم و نقادانه و فیلسوفانه و شاعرانه و حقوقانه و .... ؛ هیچکدوم به اندازه ی مملیانه تاثیر گذار نیست ! این زندگی پر از سوژه ی له شده ست حمید ... لطفا برای مملی یه دفتر دویست برگ بخر ! یا از اون پاپکو بزرگ ها ... یا هرچی ...

محبوب

مگه می خواستی ننویسی مملی رو ؟ نگو .. ما دلمون تنگ میشه خوب ... من چند وقتی بود حال و حوصلهء وبلاگ رو نداشتم و نیومده بودم ... ماشالا تو هم کم نذاشتی و صد بار آپدیت کردی .. چقدر خوشحال کننده بود ... باحال بود این گوشه دفتر نوشت ماه رمضونی ... اینکه بچه ها باید چشم بذارن تا اونا یواشکی بخورن ... دمتان کلا گرم داداش حمید جان و اینکه بسیار دلتنگیما ...

....

نکنه یه وقت حتی از ذهنت عبور کنه که مملی رو تو قصه ها جا بذاری.همین مملی بیچاره که حالا میخوای فراموشش کنی باعث شد وبلاگت با خیلی ویلاگای دیگه فرق کنه. چقدر این قشنگ بود

ارش پیرزاده

من داستانهای مملی دوست داشتم خیلی شنگ بودن خداکنه بازم به روش قدیم بنویسی تمام این کوتاه نوشتها روهم خوندم با بعضی هاش موافق بابعضی مخالفم ولی با قصه کامنت گذاری کاملا هستم منم هر موقع دلم بخواد کامنت می زارم و اینو وظیفه نمی دونم

سهبا

چه بازی جالبی ! خوبیش اینه که این بازیها فقط تو کشور خودمون معنا داره نه هیچ جای دیگه دنیا !

حامد

مملی دوست داشتنی تره ... رکورد زنی در ده دقیقه هم خوبه ها اما نه مث مملی

میتینگ

فکرشم نمی کردم بعد اون همه انفعال یهو این همه اپ کنید. خیلی جالب و خواندنی بود. ممنونم. از اون سه تایی ها بیشتر خوشم میاد تا مملی. ممنون.

قلاچ

مملي در سايه مطالب باحال ديگرت قرار گرفته

غزل خونه

خدایی این مملی نوشت هاتو ننویسی، نصف عمرت بر فناست...