بازی "الهی قربونت برم" + یوم الحساب

 

میخواستم چند وقتی ننویسم تا سرم خلوت بشه و اول از همه دیدارهارو تازه کنم و بیشتر از این شرمنده رفقای بلاگستان که وقت نمیشه بخونمشون نشم ولی دیدم از این بازی نمیشد گذشت...حقیقتش وقتی کرگدن اس ام اس داد که "آقا طیب"  قابل دونسته و تو جاییکه اولین عاشقانه های ناب بلاگستان رو کشف کردم ازم توی لیست دعوتیای بازیش اسم برده خیلی ذوق کردم و نتونستم تا آخر هفته برای نوشتنش صبر کنم...بازی اینجوریه:باید بنویسی"الهی قربونت برم..." و بعد بسته به دلت که چقدر جا داره بنویسی...یه قطار...یه واگن...یه کوپه...یا یه مسافر آدم بذاری پشتش که یعنی داری قربون صدقه شون میری...با خودم گفتم این جون میده برای یه دل سیر با لذت و بی وقفه نوشتن...اول خواستم اینو بذارم :

"الهی قربونت برم که تنهایی...هایی...های هایی...الهی قربونت برم...خودم تنهایی...تو که سرماخورده یک های یخ زده ای...تو که روز و شبت شده پنهان گریه مدام و های هایی...الهی برات بمیرم...مرغ همسایه...غاز وحشی خانوم!"...

یادم افتاد که هنوز جوهر دو پست قبل نخشکیده که از این مدل نوشتن توبه کردم!...بعد خواستم اینو بذارم :

"الهی قربونت برم که بوی خاک و عرق میدی...ایستگاه بعد میرداماد...مصلی...بهشتی...نه اینا مال ما نیست...میره میره تا...ایستگاه بعدی مولوی...شوش...ترمینال جنوب...خزانه...علی آباد...ایستگاه بعدی آخر شهر...ایستگاه بعدی جنوب جهنم...بالاخره به شهرمون رسیدیم...غبار سفر رو بتکون و پیاده شو...الهی قربونت برم که خسته ای...الهی قربونت برم که له شدی"...

یادم افتاد که دروغگو دشمن خداست...اصلا یادم افتاد دروغگو سگه!....یادم افتاد آرزوم اینه که یه روز از این خیابونای لعنتی بکنم و برم...انقدر دور بشم که یادم بره راه شوش از کدوم طرفه...که خطی های سه راه آذری کجا وایمیسن...که یادم بره روزی علی آباد هم شهری بود...

نوشتم و خط زدم...آخرش نشد که نشد...نشد یه خط بنویسم که بعدش دلمو راضی کنم که ادا نبوده و ریا نکردم...حقیقتش دلم نمیخواد قربون کسی برم...نمیدونم چرا ولی انگار دو دستی چسبیدم به جونم که یه وقت فدای کسی یا چیزی نکنم...مثل پیرمردی که چسبیده به قوطی قرصاش...مثل بچه ای که به عروسکش...مثل عقب مونده ای که به چوب بستنی ای که باباش دیروز براش خریده...مثل مردی که به یاد مرحومه زنش...خلاصه که آقا طیب ببخشید که نشد این بازی رو بنویسم...هر کی دل داره از من دعوته بنویسه...پس خوشحال میشم بنویسید رفقای دلدار...رفقایی که انقدر خوشبختید که میتونید قربون صدقه برید...

*

یوم الحساب نوشت! : چی داشتید؟ / یه زندگی خالی / نوشابه؟نون اضافه؟ / نه،عرض کردم که،یه زندگی خالی / یعنی چی!؟ یه سس یه نفره یا یه تشتک نوشابه که دیگه داشتید!؟ یا یه دونه کاغذ کاهی که ساندویچو توش میپیچن!؟ / کری مگه!؟ میگم فقط یه زندگی خالی! / چه خبرته!؟ صداتو بیار پایین عرشو از چرت پروندی! (یه چیزی پای برگه مینویسه) نفر بعدی لطفا!...

/ 50 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سوسک سیاه!

اخییییییییی خوش به حال شماهایی که جون دارین قربون یکی برین...من این وبلاگو خیلی دوس دارم!

سهبا

نمیدونم چرا حس کردم خیلی عصبانی و کلافه ای ! هنوز که عصبانیتتون به من نرسیده بزارم برم ! وقت خوش ! با همه اینا دلم نیومد بگم که خیلی از نثرتون خوشم میاد ! الحق که برادر کوچیکه کرگدن بزرگین !!!

مهتاب

" الهی قربونت برم که" ... که ... نیستی ! نیستی دیگر .. نیستی که حتی در کلام ، در وهم .. در خیال ، جانم را به نفس هات ببخشم ... . . . الهی قربونت برم که خاکت هنوز گرمه .. هنوز می تپه .. هنوز نمناکه ..

مهتاب

... یه زندگی خالی یه خالی پر از زندگی پروندن عرش از چرت با دست های خالی . . . آخ .. دلم نفس می کشه

کرگدن

جمعه روز شادی ! روز قشنگ آپدیت ! دل رو ز غم جدا کن ! در این خجسته آپدیت !

دخترآبان

میدونم سه شنبه آپ کردیا اما خواستم یادآوری کنم جمعه ست و روز آپدیت [چشمک]

yalda omidi

سلام راستی از آقای موسوی خبر دارید ؟کمی نگرانشون شدم شما فرموده بودید از دوستانشان هستید ممنون می شوم با خبرم کنید. باسپاس[خداحافظ]

.............

پرند

این یوم‌الحساب سبزتو خیلی دوست دارم... هر بار باز می‌کنم این‌جا رو میام می‌خونمش... کاش صاحب عرش هم می‌خوندش... شاید بیدار شه از خواب...